
تو را من در چشم در راهم

ساقیا آمدن عید مبارک بادت
وآن مواعید که کردی مرواد از یادت
در شگفتم که در این مدت ایام فراق
بر گرفتی ز حریفان دل و دل میدادت

رونق عهد شبابست دگر بستان را
میرسد مژده گل بلبل خوش الحان را
ای صبا گر بجوانان چمن بازرسی
خدمت ما برسان سرو گل و ریحان را

لحظه هایم را ![]()
![]()
در روشنی باران ها![]()
![]()
![]()
تا برای تو شعری بسرایم روشن![]()
![]()
![]()
![]()
تا که بی دغدغه![]()
![]()
بی ابهام![]()
![]()
![]()
سخنانم را در حضور باد![]()
![]()
![]()
این سالک دشت و هامون ![]()
![]()
![]()
با تو بی پرده سخن بگویم ![]()
![]()
![]()
که تو را ![]()
![]()
![]()
![]()
دوست می دارم تا مرز جنون ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

http://www.iranyellowpages.net/fa/default.asp
یک سایت خوب دیگه
ساقي ار باده از اين دست بجام اندازد
عارفان را همه در شرب مدام اندازد
در چنين زير خم زلف نهد دانه خال
اي بسا مرغ خرد را كه به دام اندازد
آنزمان وقت مي صبح فروغست كه شب
گرد خرگاه افق پرده شام اندازد
روز در كسب هنر كوش كه مي خوردن روز
دل چون آئينه در زنگ ظلام اندازد
اي خوشا حالت آن مست كه در پاي حريف
سرودستار نداند كه كدام اندازد
زاهدا سر بكله گوشه خورشيد برآر
بختت ار قرعه بدين ماه تمام اندازد
زاهد خام طمع بر سر انكار بماند
پخته گردد چو نظر بر مي خام اندازد
باده با محتسب شهر ننوشي حافظ
كه خورد باده ات وسنگ بجام اندازد

من كه باشم كه برآن خاطر عاطر گذرم
لطفها مي كني اي خاك درت تاج سرم
دلبرا بنده نوازيت كه آموخت بگو
كه من ظن برقيبان تو هرگز نبرم
همتم بدرقه راه كن اي طاير قدس
كه دراز است ره مقصد من نوسفرم
اي نسيم سحري بندگي ما برسان
كه فراموش مكن وقت دعاي سحرم
خرم آنروز كزين مرحله بر بندم رخت
وز سر كوي تو پرسند رفيقان خبرم
پايه نظم بلند است و جهانگير بگوي
تا كند پادشه بحر دهان پر گهرم
راه خلوتگه خاصم بنما تاپس از اين
مي خورم با تو ديگر غم دنيا نخورم
حافظا شايد اگر در طلب گوهر وصل
ديده دريا كنم ازاشك و دروغوطه خورم

حکایت کرده اند:
یکی را از ملوک عرب حدیث مجنون لیلی و شورش حال وی بگفتند
که با کمال فضل و بلاغت سر دربیابان نهاده است و زمام اختیار از دست داده.
بفرمودش تا حاضر آوردندو ملامت کردن گرفت
که در شرف انسان چه خلل دیدی که خوی بهایم گرفتی و ترک عشرت مردم گفتی؟
گفت:
کاش کانان که عیب من جستند رویت ای دلستان بدیدندی
تا به جای ترنج در نظرت بی خبر دستها بریدندی
ملک را در دل آمد جمال لیلی مطالعه کردن تا چه در صورت است
موجب چندین فتنه در احیاء عرب بگردید ند و به دست آوردند
و پیش ملک در صحن سراچه بداشتند. ملک در هیات او تآمل کرد
و در نظرش حقیر آمد . مجنون به فراست دریافت گفت:
از دریچه چشم مجنون بایستی در جمال لیلی نظر کردن
تا سر مشاهده او بر تو تجلی کند.
(( گلستان سعدی))